تبليغاتX
آبی، خاکستری، سیاه

آبی، خاکستری، سیاه

هم‌فیلم‌بینی - Closer

نوشتن در مورد closer‌ سخت است. وقت تماشای فیلم هجوم افکار موازی و pressure of thought را به وضوح حس می‌کنی. اما موقع نوشتن هیچ‌جوری نمی‌شود این افکار پراکنده را نظم داد. فیلم بیش از هرچیز دیگر مدیون  دیالوگهایی است که پاتریک ماربر در دهان شخصیتهایش گذاشته است. با آنکه در سینما به روابط مربعی نسبت به مثلثهای عشقی کمتر پرداخته شده است اما هجمه فیلم به روح و روان آدم از تصور این شرایط awkward‌ نیست.  این دیالوگهای فیلم است که به مثابه پتک فرود می‌آیند و دیدن فیلم را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کنند. سینما مگر چیزی جز هم‌ذات پنداری با موقعیتها و شخصیتها است؟ لزومی ندارد که در یک موقعیت مربعی چنینی گرفتار شده باشید تا درد را حس کنید. هر رابطه در ذات خودش لحظاتی دارد که با دیدن closer یاد و خاطراتش زنده می‌شود. دردش بازنمایی می‌شود. حسی از آن عمقها می‌آید در سطح و آنچه به زور در اعماق مدفون شده بود دوباره یادآوری می‌شود.

فیلم با آلیس -ناتالی پورتمن -شروع و تمام می‌شود. شاید تمرکز اصلی بر شخصیت آلیس باشد که اتفاقا بیشتر از سایر شخصیتها در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. اما چیزی که در بطن فیلم در جریان است رقابت پایان ناپذیر دن -جود لا -  و لری - کلایو اوون - است. رقابتی که جرقه‌اش با چت fake‌ کذایی شروع می‌شود و تا انتها در جریان است. لری و دن برای من نمود دو شخصیت کاملا متفاوت مردانه هستند. دن با روحیه آرام و شکننده‌تر؛ علیرغم بدجنسی‌ها و نقطه ضعف‌هایش شخصیت attention seeker و در عین حال وابسته‌ای دارد. از آن تیپ شخصیتها که در رابطه علاوه بر نیازش به زن دنبال مادر می‌گردد تا جمع و جورش کند؛ شاید علت کشش بیش از حدش به آنا نیز همین باشد. یعنی همان نقطه‌ای که آلیس و آنا را از هم تفکیک می‌کند. اما از سوی دیگر لری یک مرد کلاسیک استریت فوروارد است. با همان زبان گاها خشونت‌آمیز و رفتاری که گاها برخورنده و توهین‌آمیز است. با رفتارهای قابل پیش‌بینی مثل سعی در مرعوب کردن آلیس با قدرت پولش در کلاب. نمونه کامل یک مرد داروینی. خصوصیاتی که شاید به صورت تئوریک جذابیت نداشته باشد و شانس انتخاب‌ش از سمت زنان طبقه آرتیست و روشنفکر دور از ذهن بنماید. اما در نهایت برنده این رقابت پنهان و شاید برنده نهایی کلی فیلم لری باشد. لری همان تصویر داروینی از مرد را ارائه می‌دهد که در ناخودآگاه جمعی زنان به عنوان جفت مطلوب شناخته می‌شود. خشونت ذاتی و توانایی رسیدن به آنچه می‌خواهد و همان خصوصیت قابل اتکا بودن که در دن وجود ندارد. آنا که یک شکست زندگی مشترک را تجربه کرده است در نهایت در چرخشی دراماتیک و عجیب لری را مجددا انتخاب می‌کند. مردی که به عشقش مطمئن است،‌ پرستیژ اجتماعی و درآمد کلان دارد و شاید تمایل آنا به بچه داشتن و ایفای نقش یک پدر کامل را به خوبی بازی کند. 

در این میان تمایل غریب لری و دن برای اطلاع از جزییات روابط فیزیکی یکدیگر جلب توجه می‌کند. طبعا چون من در جایگاه اطلاع از نگاه کلی مردانه به این قضیه نیستم نمی‌توانم تعمیم دهم یا حکم کلی بدهم که آیا این خصیصه مردانه است که اطلاع از جزییات روابط سابق معشوق برای‌شان مهم است یا نه. اما در مورد لری و دن این تمایل به اطلاع از جزییات روابط، به نظر من از جای متفاوتی نشات می‌گیرد. به نظر می‌رسد برای دن صرفا این قضیه از آنجا اهمیت پیدا کرده است که طرف قضیه لری است. به عبارتی اگر هرکس دیگری به جای لری با آلیس رابطه می‌داشت جزییاتش از درجه اهمیت ساقط می‌شد. اما در نقطه مقابل لری نیاز به دانستن‌اش از شخصیت‌اش سرچشمه می‌گیرد. در دیالوگش با آنا موقعی که آنا قصد ترکش را داشت در پاسخ به آنا که می‌پرسد چرا س/ک/س این قدر مهم است؟ می‌گوید چون من یک غارنشین لعنتی هستم. همان بدویتی که در رفتارهای لری به وضوح به چشم می‌خورد. این بدویت شاید در مکالمه با دن در مطب خود را به شکل دیگری نشان می‌دهد. آنجا که لری دن را هنگام خروج از مطب صدا می‌زند تا از واقعیت خوابیدن‌ش با آلیس پرده بردارد و می‌گوید شرمنده من آنقدری بزرگ نشدم که بتونم ببخشم‌ات. و از بیان عریان این واقعیت و استیلای خودش لذت می‌برد. مثل حیوانی که تسلط خودش را بر نر دیگر در قلمروی خودش اثبات می‌کند. شاید دلیل دیگر این تمایل هم پزشک بودن لری باشد. وقتی بعد منطقی و علی/معلولی را پرورش داده باشی تمایل به دانستن جزییات و کشف علت و علل می‌شود ارزش. مثل انگشتی که پزشکان داخل زخم با عمق نامعلوم می‌کنند تا از کیفیت و عمق‌ش مطلع شوند و آگاهی از نتیجه معاینه آرامش خاطر را به ارمغان می‌آورد از لحاظ آنکه می‌دانی با چه شرایطی طرف هستی. برای لری به نظر رسیدن به تصویر دقیق و دانستن جزییات کامل، آن وسواس ذهنی دانستن را برطرف می‌کند و او را به آرامش می‌رساند. چیزی که در مورد دن به هیچ وجه صدق نمی‌کند.

در دفعه چهارم یا پنجم دیدن این فیلم باز هم دلم به حال شخصیت دن می‌سوزد. دن که عملا از سوی هر دو ضلع این مربع به نحوی ترجیح داده می‌شود اما در نهایت دست خالی از میدان بیرون می‌شود. در همان دیالوگ کذایی آنا و لری، آنا رابطه فیزیکی با دن را مطلوب‌تر و دلخواه‌تر توصیف می‌کند و آلیس هم علیرغم ترک شدن از سوی دن و دوری چند ماهه اما باز هم آماده برگشتن به سوی دن است. اما در هر دو مورد در یک لحظه هر دو موقعیت به آسانی تمام می‌شود و از دست می‌رود. و لری با همان بدویت ذاتی هم آنا را صاحب می‌شود هم از آلیس کام می‌گیرد و هم دن را له می‌کند. شاید به خاطر همون موهبت اعتماد به نفس ذاتی که لری در خود دارد و در موقعیت غیرمنتظره آکواریوم هم دست و پای خودش را گم نمی‌کند و در نهایت از همان نقطه طرح دوستی با آنا می‌ریزد. همان توانایی تغییر شرایط که دن به خاطر شخصیت منفعل‌ش فاقد آن است و نهایتا قافیه را می‌بازد.

همانطور که در ابتدا گفتم آلیس مبهم‌ترین شخصیت فیلم است. انگیزه‌هایش،‌ گذشته‌اش و نهایتا سرنوشتش در هاله‌ای از ابهام است. اینکه چرا دن را از میان جمعیت می‌بیند و انتخاب می‌کند. اینکه آیا واقعا در گذشته استریپر بوده است یا آن نیز صرفا تجربه‌ای بوده است برایش مثل تجربه‌های دیگر زندگی‌ش و نهایتا اینکه در منهتن نیویورک چه چیزی در انتظارش است؟ در سمت مقابل آنا قابل پیش‌بینی‌تر و انگیزه‌هایش روشن‌تر است اما نکته‌ای که در آنا برای من چالش‌برانگیز بود نوع چرخش‌اش در شرایط پیش آمده بود. شاید به نظر می‌رسد که آنا نیز در جریان همان رقابت پنهان و برای برانگیختن داستان حسادت وارد رابطه با لری می‌شود اما چند ماه فاصله تا برگزاری نمایشگاهش و دیدار مجدد دن این احتمال را دور از ذهن می‌نمایاند و صرف رقابت توجیه کشیده شدن آنا به سمت لری نیست. و نکته عجیب دیگر در مورد آنا بازگشتن به سمت لری است. وقتی امضای طلاق‌نامه در قبال آن پیشنهاد بی‌شرمانه که آنا را در حد فا.حشه تقلیل داد انجام گرفت، برگشتن به سمت لری بسیار دور از ذهن بود برای من. اما در نهایت آن نگاه خیره آنا به ناکجا در هنگام خوابیدن در کنار لری در صحنه پایانی به نظر می‌رسد تاییدی باشد بر عدم انطباق تصمیم دل و منطق آنا و دن را در رویا تصور کردن و مرور دوباره و دوباره‌ی تصمیم‌اش.

و در نهایت نکته‌ای که ذهنم را به خود مشغول می‌کند انتظار آنا و آلیس از دن در مورد پذیرفتن واقعیت خوابیدن با لری است. در مورد آنا به نظر یک اقدام هروئیک و مثال زدنی برای رسیدن به معشوق است. یک فداکاری که طبعا باید قدردانی دن را به همراه داشته باشد اما قضایا متفاوت پیش می‌رود. برای من در مقام بیننده نیز این اقدام فداکارانه آنا جاستیفای نمی‌شود. تصمیمی با این حجم اثر احتمالی نباید در لحظه گرفته شود. یا شاید حتی بدون اطلاع نفر ثالث. اما صرف فداکارانه بودنش دلیل خوبی برای پذیرش‌ آن از سوی دن نیست. شاید شناخت کامل لری از آنا نیز مزید علت باشد آنجا که خطاب به دن در مطب می‌گوید که آنا از guilty f.u.c.k لذت می‌برد. از سوی دیگر آلیس نیز در توجیه خوابیدن با‌ لری نبودن دن و درخواست محترمانه لری را مطرح می‌کند. هرچند منطقا خوابیدن با لری در زمانی اتفاق افتاده که رابطه آلیس با دن کات شده است و لزومی به توضیح وجود ندارد اما ذکر این دلایل بیش از آنکه واقعی به نظر برسد fake است. تمایل پنهان برای انتقام‌جویی ناخودآگاه از دن و حتی شاید از آنا که علیرغم گفتن اینکه من دزد نیستم - در ابتدای فیلم خطاب به آلیس در آتلیه - عملا دن را از او می‌دزد می‌بایست گوشه‌ای از دلایل پنهان آلیس برای خوابیدن با لری باشد.

در یک جمله Closer فیلمی است برای بارها دیدن و بارها درد را دوباره مزه مزه کردن و البته برداشتهای متعدد و مختلف از رویه به ظاهر سرراست فیلم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 14:24  توسط   | 

Blue Valentine

یک سکانس از فیلم Blue Valentine :


[سیندی در فروشگاه با دوست پسر سابقش بابی که در گذشته‌ها کتک مفصلی به شوهر فعلی‌ش زده است مواجه می‌شود. آن هم بعد از چند سال که از یکدیگر بی‌خبر بوده‌اند. بعد از حال و احوالپرسی‌ معمول این برخوردهای اتفاقی، بابی از سیندی بدون مقدمه سوال می‌کند که آیا نسبت به شوهرش وفادار بوده است؟ سیندی که کاملا جا خورده ادعا می‌کند که بوده است]. 


نما داخلی - داخل ماشین - همان روز

سیندی در حال رانندگی در یک جاده کوهستانی و بادخیز. سرعت راندنش قدری زیاد است طوری که خوشایند دین (شوهر سیندی) نیست.

دین: داری به چی فکر می‌کنی؟ چی تو فکرته؟

[سیندی در حالیکه به فکر فرو رفته است]

ادامه می‌دهد: عمرا نمی‌تونی حدس بزنی کی رو تو مشروب فروشی دیدم.

دین: ریچارد گریکو؟

سیندی: نه، ولی حدس خوبی بود.

دین: جان بو‌ن‌جوی؟

سیدنی: بابی انتاریو.

دین: اونجا چه غلطی می‌کرد؟

سیندی: نمی‌دونم ... یعنی فکر کنم داشت مشروب می‌خرید قاعدتا

دین: خدای من! پس چرا الان داری اینو به من می‌گی؟

سیندی: چون دارم الان بهت می‌گم خب.

دین: خب چرا وقتی همونجا -دم فروشگاه - بودیم چیزی بهم نگفتی؟

سیندی: نمی‌دونم ... قاطی کرده بودم خب و الان دارم بهت می‌گم به هر حال

دین: تو باهاش حرف زدی؟

سیندی: نه ... یعنی چرا فقط در حد سلام و علیک و حالت چطوره و بعد هم خداحافظی.

دین: حالت چطوره!؟!؟

سیندی: آره. ازم پرسید حالت چطوره؟

دین: تو هم بهش گفتی؟

سیندی: خب در واقع من نمی‌خواستم اما خب ما تو یک فروشگاه تصادفی به هم برخورد کرده بودیم و داشنیم هم‌زمان خرت و پرت می‌خریدیم. کاشکی تو هم اون جا بودی و می‌دیدیش. اینطوری الان دیگه این جوری این حس بد رو نداشتی. اون چاق شده بود ...

دین: چرا برای من باید مهم باشه؟

سیندی: من نمی‌دونم ...

دین: چرا برای من باید مهم باشه که اون چاق شده یا نه؟ این حرفت چه معنی‌ داشت؟ می‌خواستی من حس بهتری بهم دست بده با این حرفت؟

سیندی: من نمی‌دونم ... ! اما اون یه بازنده -loser- واقعیه.

دین: این چه دخلی به من داره ؟؟ اینکه اون بازنده باشه یا چاق باشه،‌ به من چه آخه؟ چه دلیلی داره که واسه من مهم باشه اصلا ؟

سیندی: یعنی چی؟؟

دین: برای چی اینا رو به من گفتی؟ اینکه اون چاق شده حال من رو قراره بهتر کنه؟ یعنی اگر چاق نشده بود من باید احساس بدی می‌داشتم؟

سیندی: من حرف اشتباهی زدم. من عصبی بودم. باشه؟

دین: یعنی چی عصبی بودی؟

سیندی: من یه احساس عجیبی پیدا کردم، چون تو عجیب شدی یهو.

دین: تو عصبی شدی چون من عجیب شده بودم؟ اینا چیه که داری می‌گی؟

سیندی: ببین . فکر کنم من حرف اشتباهی زدم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم اصلا نباید حرف می‌زدم راجع بهش.

دین: واقعا؟؟ یعنی یه همچین انتخابی هم ممکن بود؟ تو بابی انتاریو رو تصادفی دیدی و اون وقت داری می‌گی یه انتخاب ممکن این بود که اصلا به من حرفی نزنی؟

سیندی: من فکر کنم تو رو ناراحت کردم و تقصیر من بود. معذرت می‌خوام. من حرف اشتباهی زدم.

دین: عشقم تو هر کاری که فکر می‌کنی درسته انجام بده.

سیندی: باشه. ببخشید.

[سیندی دستش را روی دست دین می‌گذارد. دین دستش را می‌کشد].

سیندی به بهانه دستشویی ماشین را متوقف کرده به جنگل کنار جاده می‌دود. در پناه درختان سعی می‌کند آرامش خود را به دست آورد.


این سکانس به زیبایی جریان ناخودآگاه ذهن و مکانیسمهای دفاعی آدمها را به تصویر می‌کشد. در فیلم می‌بینیم سیندی با دین اختلاف پیدا کرده. نارضایتی از زندگی مشترک در برخورهایشان به وضوح دیده می‌شود. جوری که تلاشهای دین برای هم.‌آغوش.ی راه به جایی نمی‌برد. حال به طور تصادفی به دوست پسر سابق که ورزشکار و با اندامی متناسب بوده برمی‌خورد. با اینکه در فیلم می‌بینیم کسی که رابطه را بهم زده سیندی بوده اما به نظر می‌رسد از دیدن بابی بعد از این سالها احساس بدی ندارد. به طور موازی فرایند سیال ذهن در ناخودآگاه سیدنی شروع به جریان می‌کند. وقتی به ماشین برمی‌گردد کاملا در فکر فرو رفته است. یک جور ناآرامی ذهنی. احساس گناه. از  اینکه کسی را دیده که شوهر فعلی‌اش را به خاطر او یک بار حسابی کتک زده است. بخصوص که سوال بی‌پروای بابی ذهنش را بیشتر مشوش کرده. از اینجا است که ناخودآگاه سیندی ابتکار عمل را به دست می‌گیرد. شروع به دلیل‌تراشی می‌کند تا کل قضیه را جاستیفای کند. همه چیز را صرفا تصادف قلمداد کند و در عین حال سعی می‌کند با گفتن چاق و بازنده -درحالیکه به وضوح بابی هیکل‌ش متناسب مانده- حساسیت دین را از بین ببرد. اما با واکنش غیرمنتظره دین همه چیز عوض می‌شود. ما در فیلم متوجه احساس واقعی فعلی سیندی به بابی نمی‌شویم اما زندگی ناخوشایند و پر جنجال فعلی ممکن است باعث زنده شدن آن خاطرات خوب رابطه قبلی هم شده باشد. تصور نقاط قوت آن رابطه و فراموش کردن مشکلاتش و قیاس با رابطه فعلی. این همان نقطه‌ای است که باعث تشدید احساس عذاب وجدان می‌شود و ناخودآگاه سیندی را وادار به جاستیفای کردن بیشتر قضیه می‌کند. این سکانس به طور درخشان قدرت مکانیسم‌های دفاعی ناخودآگاه را به تصویر می‌کشد. کافی است به رفتار خودمان دقت کنیم. بارها و بارها در موقعیتهای مشابه چه در رابطه و چه در موارد دیگر چنین توجیهاتی ازمان سر زده است. این همان کوه یخی است که تنها نوکش بیرون است و آن حجم عظیم یخ زیرین‌ش بر ما پوشیده است. دیدن فیلم را از دست ندهید.





+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:52  توسط   | 

سینمای ترکیه

سینمای ترکیه با حضور کارگردانانی مثل فاتح آکین و نوری جیلان سالها است که در عرصه جهانی شناخته شده است. اختلاط فرهنگی با آلمان و تعداد مهاجرین زیاد ترک در این کشور شاید در راه‌یافت به بازار اروپا بی‌تاثیر نبوده باشد. به هر نحو سینمای ترکیه در سالهای اخیر بخصوص توانسته‌ است جهش بلندی به سمت بازارهای جهانی پیدا کند. 

در روزهای گذشته فرصتی شد تا سه فیلم از سینمای غیر جشنواره‌ای ترکیه ببینم. سه فیلمی که علیرغم تفاوت ژانرشان در یک نقطه مشترک بودند: واقعی بودن. شاید یکی از عمده‌ترین دلایل عدم توفیق فیلمهای داخلی ما به غیر از سینمای جشنواره‌ای و معدود کارگردانان برجسته‌مان همین فقدان حس واقعی بودن فیلمهایمان باشد. فیلمهای ساخت داخل ما در هر ژانری و مربوط به هر طبقه‌ای که باشد نمی‌تواند تصویری منطبق بر تصویری که شما به طور روزمره از وقایع و آدمهایش در خاطر دارید را بازآفرینی کند. فیلمهای ما فیلمهای fakeی هستند که علیرغم فارسی صحبت کردن شخصیتها و در لوکیشن‌های آشنا نقش‌آفرینی کردن حس آشنایی و قرابت را در شما ایجاد نمی‌کنند. فرق نمی‌کند فشر ثروتمند را به تصویر کشیده‌اند یا فقرا را. فرقی نمی‌کند فیلم کمدی باشد یا درام. همه چیز غلو شده است. قطعا محدودیتهای در سر راه ساخت فیلم یک بخش عمده این واقعی نبودن را سبب می‌شود اما خیلی اوقات سهل‌انگاری و بی‌توجهی به جزییات و دنبال جزییات نرفتن باعث این تصویر مخدوش و غیرقابل باور فیلمهایمان می‌شود.

فیلم Vavien محصول 2009 کمدی سیاهی است از فرهنگ مردسالارانه ترکیه حاکم بر روابط زناشویی و خانوادگی ترکیه. فیلم داستان خانواده سه نفره‌ای است که زن خانواده به طور پنهانی پولی که پدرش از آلمان می‌فرستد را جمع می‌کند، مرد نقشه قتل زنش را می‌کشد و   پسر خانواده هم درگیر بحران جنصی دوران بلوغ است. فیلم بدون متوسل شدن به فرمولهای رایج کمدی‌های ما و بدون شوخی‌های کلامی صرفا با طنز مبتنی بر موقعیت کمدی تلخی را رقم می‌زند که به واقعیت زندگی طبقه‌ای از مردم ترک که مشابهات زیادی با مردم خودمان دارند نزدیک می‌شود.

Die Fremde به کارگردانی فئو آلاداگ البته بیشتر متعلق به سینمای اروپا است تا ترکیه و از جشنواره‌های کوچک‌تر اروپا جوایز متعددی برده است. کارگردان نیمه ترک - نیمه آلمانی متولد در اتریش ِفیلم اما نشان داده است که تسلط کاملی به اوضاع فرهنگی کشورش دارد. همان درد بزرگ تقابل سنت و مدرنیته و فرهنگ غرب و شرق که بخصوص با مراودات ترکها-آلمانها در ترکیه به شکل تشدید یافته‌تری خود را نشان می‌دهد. فیلم به زندگی زنی می‌پردازد که زندگی زناشویی‌اش را در استانبول ترک می‌کند و با بچه‌اش به برلین پیش خانواده خودش می‌گریزد به امید حمایت خانواده. اما فرهنگ سنتی خانواده به طور تمام قد در مقابل او قد علم می‌کند و مشکلات متعدد دیگری را بر سر راه زن پدید می‌آورد. موضوع فیلم همانطور که می‌بینید چیز جدیدی نیست. اما پرداخت و روایت خوب و همان عنصر واقعیت‌پذیری فیلم را به یک فیلم موفق تبدیل می‌کند. در یک سکانس فیلم، پدر خانواده که از رفتار و عصیان دخترش شرمسار است از برلین به روستایی در ترکیه می‌رود و دستخطی از عالم دینی می‌گیرد که بعدا می‌فهمیم که اذن قتل دختر است. این همان تصویری است که در سطح زیرین جامعه سنتی ترک در جریان است و کارگردان فیلم ابایی از به تصویر کشیدن این واقعیت ندارد. فیلم نقطه مقابل فیلم بالا است. سازش در مقابل عصیان در دو ژانر متفاوت. فیلم از سوی آلمان به اسکار امسال معرفی شده است.

اما فیلم سوم مربوط می‌شود به سینمای جنگ. فیلم Nefes به کارگردانی لونت سمرچی فیلمی است در مورد یک گروهان 40 نفره از سربازان ترک که به یک نقطه سوق‌الجیشی کوهستانی می‌روند تا آماده نبرد قریب‌الوقوع با جدایی‌طلبان پ.ک.ک شوند. واقعا تماشای این فیلم برای کارگردانان دفاع مقدس ما واجب عینی است. اینکه چگونه می‌شود فیلمی ساخت که بدون استفاده از جلوه‌های ویژه، تصویری واقعی از نبرد ارائه کند. فیلمی که علیرغم پرداختن به جنگ شاید بیشتر به عشق می‌پردازد. تصویری از آدمهای واقعی که انتخاب کرده‌اند به این رسته بپیوندند و چه آرزوهایی در دل دارند. آدمهای واقعی. با ترسها و امیدهای واقعی. کاری که اخراجی‌های وطنی سعی در اجرای آن داشت اما به دام لودگی و سطحی بودن افتاد. اما اینجا با موفقیت تصویری واقعی و انسانی از سربازان جنگ ارائه می‌کند. فیلم با وجود اینکه به وضوح هم‌ذات پنداری با سربازان ترکی و ملی‌گرایی دارد اما تصویری که از چریکهای پ.ک.ک هم ارائه می‌دهد تصویری است واقعی. فرصتی است -هرچند اندک- برای بیان خشم فروخورده کردهای ترک در همه این سالها. فیلم هم‌ذات‌پنداری‌ش توی ذوق نمی‌زند و روی آن خط باریک حرکت می‌کند و سقوط نمی‌کند. روی تیتراژ پایانی فیلم ترانه "Gotur Beni Gittigin Yere" امراه با صدای یکی از سربازان پخش می‌شود که ماندگاری تاثیر فیلم را در انتها بیشتر می‌کند. اینجا هم عنصر واقعیت کلیدی‌ترین فاکتوری است که به کمک فیلم می‌آید. لحظات ترس، شجاعت، امید، یاس، پشیمانی، افتخار. درست به مثابه زندگی واقعی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:26  توسط   | 

The Town

من هیچوقت بن افلک را در مقام بازیگر دوست نداشتم. بعد از جهشی که با اسکار بهترین فیلمنامه سال 97 برای دیمون و افلک اتفاق افتاد؛ این دو مسیر متفاوتی را طی کردند. افلک روی جلد مجلات زرد خودنمایی می‌کرد و رابطه‌ عاشقانه‌اش با لوپز سر زبانها بود و در فیلمهای عمدتا ضعیفی بازی می‌کرد. بازیهایی که به زعم من چندان دلچسب هم نبود. اما مت دیمون به سرعت پله‌های ترقی را طی کرد و تبدیل شد به یک ستاره درخشان بازیگری. اما برخلاف بازی‌اش،‌ افلک در مقام کارگردان در پله کاملا متفاوتی ایستاده است. بعد از فیلم جمع و جور و به نظر من درخشان  Gone Baby Gone که به زیبایی مساله اخلاق و انتخاب را به چالش می‌کشید این بار در یک ژانر متفاوت باز هم اثری دلچسب را کارگردانی کرده است.

The Town فیلم جدید بن افلک در مقام کارگردان است. فیلمی که ماوقع آن در حومه بوستون می‌گذرد. شهر کوچکی به نام "چارلزتاون" که طبق نریشن ابتدایی فیلم آمار بالایی از سرقت بانک را به خود اختصاص داده است. داستان گروه 4 نفری که اقدام به سرقت بانکها می‌کنند. بن افلک در نقش "داگ" مغز متفکر گروه است. در نقطه مقابل‌ش جرمی رنر در نقش "جیمز" یک تبهکار بی‌مغز و عملگرا است. این دو به همراه دو عضو دیگر گروه که یکی راننده و دیگر متخصص کار با سیستمهای دوربین و آلارم است این گروه 4 نفره را تشکیل می‌دهند. علاوه بر تم اصلی سرقت بانک داستانهای موازی دیگری در جریان است. از جمله رابطه عاشقانه بن افلک با "کلر" که مدیر بانکی است که مورد سرقت گروه قرار می‌گیرد؛ همین‌طور رابطه داگ با پدرش، جیمز و خواهر جیمز دقایقی از فیلم را به خود اختصاص می‌دهد. 

در نگاه اول به نظر می‌رسد با یکی از فیلمهای تولید انبوه هالیوود روبرو هستیم. فیلمی با استفاده از فرمولهای قدیمی. سرقت بانک، تعقیب و گریز و رابطه عاشقانه. فرمولی که حداقل در گیشه بسیاری از اوقات جواب داده است. اما در واقع "the town" از آن دسته فیلمها است که با استفاده از همین فرمولها روی آن خط باریک حرکت می‌کند و در نهایت با چشم‌پوشی از سوراخهای معدود موجود در فیلم‌نامه به سلامت به مقصد می‌رسد. فیلمی که شاید اگر ترس از شکست در گیشه نبود می‌توانست صحنه‌های حذفی‌اش بیشتر مربوط به اکشن فیلم باشد تا روابط بین شخصیتها. -گویا فیلم در برداشت اول 4 ساعت بوده است که به اصرار کمپانی به حدود 2 ساعت کاهش پیدا کرده و در نسخه‌های خانگی قرار است نسخه کامل همراه فیلم عرضه شود-.

Slane, Ben Affleck, Jeremy Renner and Owen Burke in Warner Bros. Pictures' 'The Town'

این واقعیت غیرقابل کتمان است که ژانر سرقت و بانک زدن و تعقیب و گریز همیشه جذابیتهای پنهان و پیدای خودش را دارد. در این راستا اگر فیلم بتواند از تحمیق بیننده اجتناب کند و ریتم‌ش را حفظ کند در پایان تماشاچی را راضی از پای فیلم بلند می‌کند. کاری که افلک با موفقیت به انجام رسانیده است خلق آدمهایی است که نه سفید سفیدند نه سیاهِ سیاه. آدمهای خاکستری. آدمهایی که می‌توانند سارق باشند ولی عاشق باشند. آدمهایی که از کشتن ابا ندارند اما رفاقت و فداکاری می‌دانند. آدمهای واقعی نه یک تصویر fake از شخصیتهایی که صرفا بر اساس نقش‌شان در فیلمها قضاوت می‌شوند.

عتصر واقعی بودن کلید برنده فیلم است. همان قدر که در دنیا سارق باهوش وجود دارد پلیس احمق هم وجود دارد. همان قدر که در دنیا عدالت جاری می‌شود، بی‌عدالتی نیز در جریان است. آدمهای خوب لزوما رسنگار نمی‌شوند و آدمهای بد لزوما به قهقرا نمی‌روند. کاری که هالیوود در سالهای اخیر به آن دست زده است قابل ستایش است. زدودن این تصویر که الزاما فیلم باید با نتیجه‌گیری اخلاقی برای بیننده تمام شود؛ که سنتهای اخلاقی باید ستایش شوند. حق به حق‌دار می‌رسد و بدمن ها به سزای اعمالشان می‌رسند. همان الگویی که یک عادت شده است. یک توافق نانوشته حتی بی دستورالعمل و توصیه و مجوز پخش.

برگ برنده دیگر فیلم آنحا است که می‌تواند ریتم خویش را در بیشتر جریان فیلم حفظ کند. صحنه‌‌های سرقت به خوبی درآمده است و در کنار همه اینها جرمی رنر بازی درخشانی ایفا می‌کند. رنر که با بازی در "هرت لاکر" بلیط شانس‌اش برنده شد امروز دیگر در هالیوود چهره شناخته شده‌ای است. اینجا هم کاملا در نقش یک بزن بهادر افسار گسیخته می‌درخشد و یکی از عوامل موثر در درآمدن فیلم است.

شاید بعد از تماشای فیلم باز هم به این نتیجه برسیم که استفاده از فرمولهای تکراری با اتکا به یک داستان خوب و عنصر واقعی بودن،‌ همیشه جواب می‌دهد. نتیجه می‌تواند یک فیلم جمع و جور باشد که بدون ادعای خاصی بیننده را سرگرم می‌کند و لزوما به شعور بیننده توهین نمی‌کند. فیلم در 5 رشته کاندید جایزه از سوی انجمن منتقدان و برای نقش مکمل (جرمی رنر)  کاندید گلدن گلوب می‌باشد.


Ben Affleck and Jeremy Renner are bank robbers in

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 18:36  توسط   | 

هم فیلم بینی - کپی برابر اصل

بعد از یک دوره فترت گویا قرار است "هم‌فیلم‌بینی" مجددا به راه بیفتد. باعث خوشحالی است و امیدوارم این روند منظم‌تر برقرار باشد. اما در مورد فیلم این نوبت "کپی برابر اصل" قبل از نوشتن در مورد فیلم،‌ ذکر این نکته به نظرم الزامی است که کیارستمی هیچگاه فیلمساز محبوب من نبوده. این قضیه باعث می‌شود موقع تماشای فیلم هر ایرادی بزرگنمایی شود و هر نکته مثبتی صرفا یک ویزگی معمولی تلقی شود درست برعکس زمانی که فیلم کارگردان محبوبتان را به تماشا نشسته‌اید و از ضعیف‌ترین نماها سعی می‌کنید نکته مثبتی پیدا کنید. بگذریم.

برای من فیلم دو برداشت متفاوت به همراه داشت. یعنی بعد از بار اول دیدن فیلم وقتی با دوست صاحب‌نظری راجع به فیلم صحبت کردم و تظراتش را شنیدم، یک بار دیگر فیلم را نگاه کردم و برداشت دوم‌ام از فیلم شکل گرفت. البته در هر دو صورت تفاوتی در کلیت خوشامد من ایجاد نشد. در هر دو برداشت فیلم به نظرم سطحی، با روال غیرمنطقی و ضعیف در اجرا بود. در هر حال با وجود همه تفاوتهایی که گفتند راجع به سبک دو فیلمساز وجود دارد اما کماکان فیلم برای من به شدت یادآور پیش از غروب لینکلیتر است که صرفا کیارستمیزه شده است. این شباهت برای من یک نقطه ضعف بزرگ محسوب می‌شود. 

برداشت اول: تصور اولبه من این بود که شیمل و بینوش زن و شوهر هستند. زن و شوهری که به دلایل نامشخص دور از هم زندگی می‌کنند. آنطور که کودک حتی از وجود پدر بی‌اطلاع است. گاهی به متاسبتهایی دیدار اتفاق می‌افتد. یک جور هم‌زیستی مسالمت آمیز. اما همان بار اول موقع دیدن برایم رفتار زن و مرد در خانه بینوش عجیب بود. یک جور فاصله که ناشی از دیدار اول است صرفا، در رفتارشان حس می‌شد. یک جور ارزیابی متقابل از نوع دیدار اول. بعد از سکانس قهوه‌خانه به یکباره داستان عوض شد. همه چیز تبدیل شد به یک ترسیمی از یک ازدواج ناموفق. همان اختلاف نظرها و تفاوتها که از خمیرمایه متفاوت آدمها می‌آید. هرچند باز هم آن داستان سفر بینوش و پسرک به فلورانس و هم‌زمانی احتمالی با حضور مرد بدجوری این ورژن را زیرسوال می‌برد. به هر صورت فیلم با آن صدای ناقوس‌های جدایی که به زعم من گل‌درشت‌ترین پایان‌بندی ممکن بود به پایان می‌رسد که مرثیه‌آی است برای ازدواج یا رابطه این فرمی.

برداشت دوم: در بار دوم دیدن فرضیه بازی کردن بینوش و شیمل مطرح شد که گویا طرفداران بیشتری هم دارد و البته منطقی‌تر از برداشت اول است. در اینجا بینوش برای بار اول شیمل را می‌بیند. احتمالا یک طرفدار معمولی این نویسنده است که فرصتی دست می‌دهد رویای شناخت نویسنده یا کاراکتر مورد علاقه را به واقعیت بدل کند. او را به گردش می‌برد. نطق قرایی در مورد ارزش کارهای کپی ارائه می‌دهد که خود دلیلی است برای همان بازی سکانس‌های بعدی. و بعد در سکانس قهوه‌خانه وقتی قهوه‌چی عارف‌طور حقایق را آشکار می‌کند (کیارستمی‌وار) به یکباره بینوش تصمیم به بازی می‌گیرد. و صرفا به مرد می‌گوید که قهوه‌چی ما را اشتباها زن و شوهر فرض کرده و من از اشتباه در نیاوردم‌اش. با همین جمله مرد به صورت کشف و شهودی متوجه می‌شود که وارد بازی شده است و باید بازی کند. حال اینکه آنچه تا پیش از این از مرد و نحوه تعامل‌اش با بینوش دیده‌ایم هیچ ربطی به این واکنش ندارد، بماند (منطق کیارستمی‌وارانه). از اینجا است که کل سکانس‌های بعدی می‌شود بازی. یک کپی برابر اصل که جا نمی‌افتد. این برداشت دوم در سکانس بحث و جدل بر سر مجسمه که سکانس دوست داشتنی من از فیلم بود؛ جایی که شیمل به توصیه پیرمرد گوش می‌کند و ناشیانه می‌خواهد دست به گردن زن بیندازد آن حس خوب برداشت اول‌م را از بین برد. یک بازی زیرپوستی با چنین مهارتی صرفا به دنبال یک مکالمه با قهوه‌چی خیلی خیلی زیاد دور از ذهن می‌نماید. هیچطور منطق‌بردار نیست. صرفا یک بازی دوگانه است که کیارستمی با بیینده می‌خواهد انجام دهد اما به ابلهانه‌ترین شکل موجود. این تردید دوگانه بازی/حقیقت برای ملموس بودن خیلی بیشتر از اینها نیاز به پرداخت داشت تا این‌طور کج و معوج و الکن که ما شاهد هستیم.


برای من غیر از همان سکانس که در بالا به آن اشاره شد همان دو کلوز آپ در آینه دوست‌داشتنی بود که البته کلوزآپ شیمل با قطع به تصویر ناقوسها و زنگهایش، حس خوشایندش دوام چندانی نداشت. در نهایت کپی برابر اصل کپی‌ی بود که صرفا به مدد مهر و امضا کارگردان برابر اصل شده بود وگرنه کیفیت اجرا آنچنان پایین بود که اصولا برابری با اصل بدون درنظر گرفتن مهر و امضا ممکن نبود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 11:39  توسط   |