تبليغاتX
آبی، خاکستری، سیاه

آبی، خاکستری، سیاه

شهر ما شهر مونیخه یا بایر مونیخ دایاندی

مگر می‌شود شبی که بایر اینچنین دماغ مورینیو را به خاک مالیده پست هوا نکرد؟ در ساعتهای پایانی یک روز سخت و چهل و هشت ساعتِ دوم کشیک؛ تنها دیدن زانو زدن مورینیو کنار زمین می‌توانست خستگی آدم را در کند. فینال در آلیانز آرنا مزه دیگری دارد. "فوتبال عین زندگی است" از شدت کلیشه نخ‌نما شده اما خب واقعا هست و کاری نمی‌شود کرد. اشتباهات آقای خاص در سپردن دو پنالتی اول به رونالدو و کاکا نشان داد که نات اُنلی خاص نیست بات آلسو خیلی هم عامه. 

اما فی‌الواقع آدم باید قدر خوشی‌های کوچک زندگی‌ را بداند. در این برهوت خبرهای خوب و روزهای تستیکولار. حالا هزاری هم معترض شوند که برد یک تیم آن سر دنیا چه دخلی به ما دارد. همین‌قدر که لمحه‌ای باعث خوشحالی می‌شود باید قدرش را دانست.

و در آخر گریزی هم بزنم به حرفه‌ای گری یا به عبارت دیگر جادوی پول. چطور می‌شود که مسعود اوزیل و خدیرا در مقابل هم‌وطنان‌شان این‌چنین قرار می‌گیرند درحالیکه کمتر از چند هفته دیگر در یورو 2012 باید در کنار هم برای رسیدن به یک هدف تلاش کنند و این بار مقابل این یکی هم‌تیمی‌هایشان بازی کنند. چنین چرخشی فقط از پول برمی‌اید و لاغیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:29  توسط   | 

دلتنگی

سر و روی اینجا پر از غبار شده. ولی خوب هنوز هم می‌شه در را باز کرد و دستمال کشید به نشانه‌ی زندگی. دلم برای اینجا تنگ شده بود. خیلی. این دو خط را بگذارید به حساب دلتنگی فعلا. بعد از گودر خدا بیامرز حوصله‌ی نداشته‌ی من هم اوضاعش بدتر شد. به قول همان جمله کذایی: "مرحوم چشم و چراغ ما بود" واقعن. هرچقدر هم دستمالی شده باشد این جمله اما مرحوم اون حالت را داشت دیگه. چه می‌شه کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:18  توسط   | 

هم‌فیلم‌بینی - Closer

نوشتن در مورد closer‌ سخت است. وقت تماشای فیلم هجوم افکار موازی و pressure of thought را به وضوح حس می‌کنی. اما موقع نوشتن هیچ‌جوری نمی‌شود این افکار پراکنده را نظم داد. فیلم بیش از هرچیز دیگر مدیون  دیالوگهایی است که پاتریک ماربر در دهان شخصیتهایش گذاشته است. با آنکه در سینما به روابط مربعی نسبت به مثلثهای عشقی کمتر پرداخته شده است اما هجمه فیلم به روح و روان آدم از تصور این شرایط awkward‌ نیست.  این دیالوگهای فیلم است که به مثابه پتک فرود می‌آیند و دیدن فیلم را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کنند. سینما مگر چیزی جز هم‌ذات پنداری با موقعیتها و شخصیتها است؟ لزومی ندارد که در یک موقعیت مربعی چنینی گرفتار شده باشید تا درد را حس کنید. هر رابطه در ذات خودش لحظاتی دارد که با دیدن closer یاد و خاطراتش زنده می‌شود. دردش بازنمایی می‌شود. حسی از آن عمقها می‌آید در سطح و آنچه به زور در اعماق مدفون شده بود دوباره یادآوری می‌شود.

فیلم با آلیس -ناتالی پورتمن -شروع و تمام می‌شود. شاید تمرکز اصلی بر شخصیت آلیس باشد که اتفاقا بیشتر از سایر شخصیتها در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. اما چیزی که در بطن فیلم در جریان است رقابت پایان ناپذیر دن -جود لا -  و لری - کلایو اوون - است. رقابتی که جرقه‌اش با چت fake‌ کذایی شروع می‌شود و تا انتها در جریان است. لری و دن برای من نمود دو شخصیت کاملا متفاوت مردانه هستند. دن با روحیه آرام و شکننده‌تر؛ علیرغم بدجنسی‌ها و نقطه ضعف‌هایش شخصیت attention seeker و در عین حال وابسته‌ای دارد. از آن تیپ شخصیتها که در رابطه علاوه بر نیازش به زن دنبال مادر می‌گردد تا جمع و جورش کند؛ شاید علت کشش بیش از حدش به آنا نیز همین باشد. یعنی همان نقطه‌ای که آلیس و آنا را از هم تفکیک می‌کند. اما از سوی دیگر لری یک مرد کلاسیک استریت فوروارد است. با همان زبان گاها خشونت‌آمیز و رفتاری که گاها برخورنده و توهین‌آمیز است. با رفتارهای قابل پیش‌بینی مثل سعی در مرعوب کردن آلیس با قدرت پولش در کلاب. نمونه کامل یک مرد داروینی. خصوصیاتی که شاید به صورت تئوریک جذابیت نداشته باشد و شانس انتخاب‌ش از سمت زنان طبقه آرتیست و روشنفکر دور از ذهن بنماید. اما در نهایت برنده این رقابت پنهان و شاید برنده نهایی کلی فیلم لری باشد. لری همان تصویر داروینی از مرد را ارائه می‌دهد که در ناخودآگاه جمعی زنان به عنوان جفت مطلوب شناخته می‌شود. خشونت ذاتی و توانایی رسیدن به آنچه می‌خواهد و همان خصوصیت قابل اتکا بودن که در دن وجود ندارد. آنا که یک شکست زندگی مشترک را تجربه کرده است در نهایت در چرخشی دراماتیک و عجیب لری را مجددا انتخاب می‌کند. مردی که به عشقش مطمئن است،‌ پرستیژ اجتماعی و درآمد کلان دارد و شاید تمایل آنا به بچه داشتن و ایفای نقش یک پدر کامل را به خوبی بازی کند. 

در این میان تمایل غریب لری و دن برای اطلاع از جزییات روابط فیزیکی یکدیگر جلب توجه می‌کند. طبعا چون من در جایگاه اطلاع از نگاه کلی مردانه به این قضیه نیستم نمی‌توانم تعمیم دهم یا حکم کلی بدهم که آیا این خصیصه مردانه است که اطلاع از جزییات روابط سابق معشوق برای‌شان مهم است یا نه. اما در مورد لری و دن این تمایل به اطلاع از جزییات روابط، به نظر من از جای متفاوتی نشات می‌گیرد. به نظر می‌رسد برای دن صرفا این قضیه از آنجا اهمیت پیدا کرده است که طرف قضیه لری است. به عبارتی اگر هرکس دیگری به جای لری با آلیس رابطه می‌داشت جزییاتش از درجه اهمیت ساقط می‌شد. اما در نقطه مقابل لری نیاز به دانستن‌اش از شخصیت‌اش سرچشمه می‌گیرد. در دیالوگش با آنا موقعی که آنا قصد ترکش را داشت در پاسخ به آنا که می‌پرسد چرا س/ک/س این قدر مهم است؟ می‌گوید چون من یک غارنشین لعنتی هستم. همان بدویتی که در رفتارهای لری به وضوح به چشم می‌خورد. این بدویت شاید در مکالمه با دن در مطب خود را به شکل دیگری نشان می‌دهد. آنجا که لری دن را هنگام خروج از مطب صدا می‌زند تا از واقعیت خوابیدن‌ش با آلیس پرده بردارد و می‌گوید شرمنده من آنقدری بزرگ نشدم که بتونم ببخشم‌ات. و از بیان عریان این واقعیت و استیلای خودش لذت می‌برد. مثل حیوانی که تسلط خودش را بر نر دیگر در قلمروی خودش اثبات می‌کند. شاید دلیل دیگر این تمایل هم پزشک بودن لری باشد. وقتی بعد منطقی و علی/معلولی را پرورش داده باشی تمایل به دانستن جزییات و کشف علت و علل می‌شود ارزش. مثل انگشتی که پزشکان داخل زخم با عمق نامعلوم می‌کنند تا از کیفیت و عمق‌ش مطلع شوند و آگاهی از نتیجه معاینه آرامش خاطر را به ارمغان می‌آورد از لحاظ آنکه می‌دانی با چه شرایطی طرف هستی. برای لری به نظر رسیدن به تصویر دقیق و دانستن جزییات کامل، آن وسواس ذهنی دانستن را برطرف می‌کند و او را به آرامش می‌رساند. چیزی که در مورد دن به هیچ وجه صدق نمی‌کند.

در دفعه چهارم یا پنجم دیدن این فیلم باز هم دلم به حال شخصیت دن می‌سوزد. دن که عملا از سوی هر دو ضلع این مربع به نحوی ترجیح داده می‌شود اما در نهایت دست خالی از میدان بیرون می‌شود. در همان دیالوگ کذایی آنا و لری، آنا رابطه فیزیکی با دن را مطلوب‌تر و دلخواه‌تر توصیف می‌کند و آلیس هم علیرغم ترک شدن از سوی دن و دوری چند ماهه اما باز هم آماده برگشتن به سوی دن است. اما در هر دو مورد در یک لحظه هر دو موقعیت به آسانی تمام می‌شود و از دست می‌رود. و لری با همان بدویت ذاتی هم آنا را صاحب می‌شود هم از آلیس کام می‌گیرد و هم دن را له می‌کند. شاید به خاطر همون موهبت اعتماد به نفس ذاتی که لری در خود دارد و در موقعیت غیرمنتظره آکواریوم هم دست و پای خودش را گم نمی‌کند و در نهایت از همان نقطه طرح دوستی با آنا می‌ریزد. همان توانایی تغییر شرایط که دن به خاطر شخصیت منفعل‌ش فاقد آن است و نهایتا قافیه را می‌بازد.

همانطور که در ابتدا گفتم آلیس مبهم‌ترین شخصیت فیلم است. انگیزه‌هایش،‌ گذشته‌اش و نهایتا سرنوشتش در هاله‌ای از ابهام است. اینکه چرا دن را از میان جمعیت می‌بیند و انتخاب می‌کند. اینکه آیا واقعا در گذشته استریپر بوده است یا آن نیز صرفا تجربه‌ای بوده است برایش مثل تجربه‌های دیگر زندگی‌ش و نهایتا اینکه در منهتن نیویورک چه چیزی در انتظارش است؟ در سمت مقابل آنا قابل پیش‌بینی‌تر و انگیزه‌هایش روشن‌تر است اما نکته‌ای که در آنا برای من چالش‌برانگیز بود نوع چرخش‌اش در شرایط پیش آمده بود. شاید به نظر می‌رسد که آنا نیز در جریان همان رقابت پنهان و برای برانگیختن داستان حسادت وارد رابطه با لری می‌شود اما چند ماه فاصله تا برگزاری نمایشگاهش و دیدار مجدد دن این احتمال را دور از ذهن می‌نمایاند و صرف رقابت توجیه کشیده شدن آنا به سمت لری نیست. و نکته عجیب دیگر در مورد آنا بازگشتن به سمت لری است. وقتی امضای طلاق‌نامه در قبال آن پیشنهاد بی‌شرمانه که آنا را در حد فا.حشه تقلیل داد انجام گرفت، برگشتن به سمت لری بسیار دور از ذهن بود برای من. اما در نهایت آن نگاه خیره آنا به ناکجا در هنگام خوابیدن در کنار لری در صحنه پایانی به نظر می‌رسد تاییدی باشد بر عدم انطباق تصمیم دل و منطق آنا و دن را در رویا تصور کردن و مرور دوباره و دوباره‌ی تصمیم‌اش.

و در نهایت نکته‌ای که ذهنم را به خود مشغول می‌کند انتظار آنا و آلیس از دن در مورد پذیرفتن واقعیت خوابیدن با لری است. در مورد آنا به نظر یک اقدام هروئیک و مثال زدنی برای رسیدن به معشوق است. یک فداکاری که طبعا باید قدردانی دن را به همراه داشته باشد اما قضایا متفاوت پیش می‌رود. برای من در مقام بیننده نیز این اقدام فداکارانه آنا جاستیفای نمی‌شود. تصمیمی با این حجم اثر احتمالی نباید در لحظه گرفته شود. یا شاید حتی بدون اطلاع نفر ثالث. اما صرف فداکارانه بودنش دلیل خوبی برای پذیرش‌ آن از سوی دن نیست. شاید شناخت کامل لری از آنا نیز مزید علت باشد آنجا که خطاب به دن در مطب می‌گوید که آنا از guilty f.u.c.k لذت می‌برد. از سوی دیگر آلیس نیز در توجیه خوابیدن با‌ لری نبودن دن و درخواست محترمانه لری را مطرح می‌کند. هرچند منطقا خوابیدن با لری در زمانی اتفاق افتاده که رابطه آلیس با دن کات شده است و لزومی به توضیح وجود ندارد اما ذکر این دلایل بیش از آنکه واقعی به نظر برسد fake است. تمایل پنهان برای انتقام‌جویی ناخودآگاه از دن و حتی شاید از آنا که علیرغم گفتن اینکه من دزد نیستم - در ابتدای فیلم خطاب به آلیس در آتلیه - عملا دن را از او می‌دزد می‌بایست گوشه‌ای از دلایل پنهان آلیس برای خوابیدن با لری باشد.

در یک جمله Closer فیلمی است برای بارها دیدن و بارها درد را دوباره مزه مزه کردن و البته برداشتهای متعدد و مختلف از رویه به ظاهر سرراست فیلم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 14:24  توسط   | 

Blue Valentine

یک سکانس از فیلم Blue Valentine :


[سیندی در فروشگاه با دوست پسر سابقش بابی که در گذشته‌ها کتک مفصلی به شوهر فعلی‌ش زده است مواجه می‌شود. آن هم بعد از چند سال که از یکدیگر بی‌خبر بوده‌اند. بعد از حال و احوالپرسی‌ معمول این برخوردهای اتفاقی، بابی از سیندی بدون مقدمه سوال می‌کند که آیا نسبت به شوهرش وفادار بوده است؟ سیندی که کاملا جا خورده ادعا می‌کند که بوده است]. 


نما داخلی - داخل ماشین - همان روز

سیندی در حال رانندگی در یک جاده کوهستانی و بادخیز. سرعت راندنش قدری زیاد است طوری که خوشایند دین (شوهر سیندی) نیست.

دین: داری به چی فکر می‌کنی؟ چی تو فکرته؟

[سیندی در حالیکه به فکر فرو رفته است]

ادامه می‌دهد: عمرا نمی‌تونی حدس بزنی کی رو تو مشروب فروشی دیدم.

دین: ریچارد گریکو؟

سیندی: نه، ولی حدس خوبی بود.

دین: جان بو‌ن‌جوی؟

سیدنی: بابی انتاریو.

دین: اونجا چه غلطی می‌کرد؟

سیندی: نمی‌دونم ... یعنی فکر کنم داشت مشروب می‌خرید قاعدتا

دین: خدای من! پس چرا الان داری اینو به من می‌گی؟

سیندی: چون دارم الان بهت می‌گم خب.

دین: خب چرا وقتی همونجا -دم فروشگاه - بودیم چیزی بهم نگفتی؟

سیندی: نمی‌دونم ... قاطی کرده بودم خب و الان دارم بهت می‌گم به هر حال

دین: تو باهاش حرف زدی؟

سیندی: نه ... یعنی چرا فقط در حد سلام و علیک و حالت چطوره و بعد هم خداحافظی.

دین: حالت چطوره!؟!؟

سیندی: آره. ازم پرسید حالت چطوره؟

دین: تو هم بهش گفتی؟

سیندی: خب در واقع من نمی‌خواستم اما خب ما تو یک فروشگاه تصادفی به هم برخورد کرده بودیم و داشنیم هم‌زمان خرت و پرت می‌خریدیم. کاشکی تو هم اون جا بودی و می‌دیدیش. اینطوری الان دیگه این جوری این حس بد رو نداشتی. اون چاق شده بود ...

دین: چرا برای من باید مهم باشه؟

سیندی: من نمی‌دونم ...

دین: چرا برای من باید مهم باشه که اون چاق شده یا نه؟ این حرفت چه معنی‌ داشت؟ می‌خواستی من حس بهتری بهم دست بده با این حرفت؟

سیندی: من نمی‌دونم ... ! اما اون یه بازنده -loser- واقعیه.

دین: این چه دخلی به من داره ؟؟ اینکه اون بازنده باشه یا چاق باشه،‌ به من چه آخه؟ چه دلیلی داره که واسه من مهم باشه اصلا ؟

سیندی: یعنی چی؟؟

دین: برای چی اینا رو به من گفتی؟ اینکه اون چاق شده حال من رو قراره بهتر کنه؟ یعنی اگر چاق نشده بود من باید احساس بدی می‌داشتم؟

سیندی: من حرف اشتباهی زدم. من عصبی بودم. باشه؟

دین: یعنی چی عصبی بودی؟

سیندی: من یه احساس عجیبی پیدا کردم، چون تو عجیب شدی یهو.

دین: تو عصبی شدی چون من عجیب شده بودم؟ اینا چیه که داری می‌گی؟

سیندی: ببین . فکر کنم من حرف اشتباهی زدم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم اصلا نباید حرف می‌زدم راجع بهش.

دین: واقعا؟؟ یعنی یه همچین انتخابی هم ممکن بود؟ تو بابی انتاریو رو تصادفی دیدی و اون وقت داری می‌گی یه انتخاب ممکن این بود که اصلا به من حرفی نزنی؟

سیندی: من فکر کنم تو رو ناراحت کردم و تقصیر من بود. معذرت می‌خوام. من حرف اشتباهی زدم.

دین: عشقم تو هر کاری که فکر می‌کنی درسته انجام بده.

سیندی: باشه. ببخشید.

[سیندی دستش را روی دست دین می‌گذارد. دین دستش را می‌کشد].

سیندی به بهانه دستشویی ماشین را متوقف کرده به جنگل کنار جاده می‌دود. در پناه درختان سعی می‌کند آرامش خود را به دست آورد.


این سکانس به زیبایی جریان ناخودآگاه ذهن و مکانیسمهای دفاعی آدمها را به تصویر می‌کشد. در فیلم می‌بینیم سیندی با دین اختلاف پیدا کرده. نارضایتی از زندگی مشترک در برخورهایشان به وضوح دیده می‌شود. جوری که تلاشهای دین برای هم.‌آغوش.ی راه به جایی نمی‌برد. حال به طور تصادفی به دوست پسر سابق که ورزشکار و با اندامی متناسب بوده برمی‌خورد. با اینکه در فیلم می‌بینیم کسی که رابطه را بهم زده سیندی بوده اما به نظر می‌رسد از دیدن بابی بعد از این سالها احساس بدی ندارد. به طور موازی فرایند سیال ذهن در ناخودآگاه سیدنی شروع به جریان می‌کند. وقتی به ماشین برمی‌گردد کاملا در فکر فرو رفته است. یک جور ناآرامی ذهنی. احساس گناه. از  اینکه کسی را دیده که شوهر فعلی‌اش را به خاطر او یک بار حسابی کتک زده است. بخصوص که سوال بی‌پروای بابی ذهنش را بیشتر مشوش کرده. از اینجا است که ناخودآگاه سیندی ابتکار عمل را به دست می‌گیرد. شروع به دلیل‌تراشی می‌کند تا کل قضیه را جاستیفای کند. همه چیز را صرفا تصادف قلمداد کند و در عین حال سعی می‌کند با گفتن چاق و بازنده -درحالیکه به وضوح بابی هیکل‌ش متناسب مانده- حساسیت دین را از بین ببرد. اما با واکنش غیرمنتظره دین همه چیز عوض می‌شود. ما در فیلم متوجه احساس واقعی فعلی سیندی به بابی نمی‌شویم اما زندگی ناخوشایند و پر جنجال فعلی ممکن است باعث زنده شدن آن خاطرات خوب رابطه قبلی هم شده باشد. تصور نقاط قوت آن رابطه و فراموش کردن مشکلاتش و قیاس با رابطه فعلی. این همان نقطه‌ای است که باعث تشدید احساس عذاب وجدان می‌شود و ناخودآگاه سیندی را وادار به جاستیفای کردن بیشتر قضیه می‌کند. این سکانس به طور درخشان قدرت مکانیسم‌های دفاعی ناخودآگاه را به تصویر می‌کشد. کافی است به رفتار خودمان دقت کنیم. بارها و بارها در موقعیتهای مشابه چه در رابطه و چه در موارد دیگر چنین توجیهاتی ازمان سر زده است. این همان کوه یخی است که تنها نوکش بیرون است و آن حجم عظیم یخ زیرین‌ش بر ما پوشیده است. دیدن فیلم را از دست ندهید.





+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:52  توسط   | 

سینمای ترکیه

سینمای ترکیه با حضور کارگردانانی مثل فاتح آکین و نوری جیلان سالها است که در عرصه جهانی شناخته شده است. اختلاط فرهنگی با آلمان و تعداد مهاجرین زیاد ترک در این کشور شاید در راه‌یافت به بازار اروپا بی‌تاثیر نبوده باشد. به هر نحو سینمای ترکیه در سالهای اخیر بخصوص توانسته‌ است جهش بلندی به سمت بازارهای جهانی پیدا کند. 

در روزهای گذشته فرصتی شد تا سه فیلم از سینمای غیر جشنواره‌ای ترکیه ببینم. سه فیلمی که علیرغم تفاوت ژانرشان در یک نقطه مشترک بودند: واقعی بودن. شاید یکی از عمده‌ترین دلایل عدم توفیق فیلمهای داخلی ما به غیر از سینمای جشنواره‌ای و معدود کارگردانان برجسته‌مان همین فقدان حس واقعی بودن فیلمهایمان باشد. فیلمهای ساخت داخل ما در هر ژانری و مربوط به هر طبقه‌ای که باشد نمی‌تواند تصویری منطبق بر تصویری که شما به طور روزمره از وقایع و آدمهایش در خاطر دارید را بازآفرینی کند. فیلمهای ما فیلمهای fakeی هستند که علیرغم فارسی صحبت کردن شخصیتها و در لوکیشن‌های آشنا نقش‌آفرینی کردن حس آشنایی و قرابت را در شما ایجاد نمی‌کنند. فرق نمی‌کند فشر ثروتمند را به تصویر کشیده‌اند یا فقرا را. فرقی نمی‌کند فیلم کمدی باشد یا درام. همه چیز غلو شده است. قطعا محدودیتهای در سر راه ساخت فیلم یک بخش عمده این واقعی نبودن را سبب می‌شود اما خیلی اوقات سهل‌انگاری و بی‌توجهی به جزییات و دنبال جزییات نرفتن باعث این تصویر مخدوش و غیرقابل باور فیلمهایمان می‌شود.

فیلم Vavien محصول 2009 کمدی سیاهی است از فرهنگ مردسالارانه ترکیه حاکم بر روابط زناشویی و خانوادگی ترکیه. فیلم داستان خانواده سه نفره‌ای است که زن خانواده به طور پنهانی پولی که پدرش از آلمان می‌فرستد را جمع می‌کند، مرد نقشه قتل زنش را می‌کشد و   پسر خانواده هم درگیر بحران جنصی دوران بلوغ است. فیلم بدون متوسل شدن به فرمولهای رایج کمدی‌های ما و بدون شوخی‌های کلامی صرفا با طنز مبتنی بر موقعیت کمدی تلخی را رقم می‌زند که به واقعیت زندگی طبقه‌ای از مردم ترک که مشابهات زیادی با مردم خودمان دارند نزدیک می‌شود.

Die Fremde به کارگردانی فئو آلاداگ البته بیشتر متعلق به سینمای اروپا است تا ترکیه و از جشنواره‌های کوچک‌تر اروپا جوایز متعددی برده است. کارگردان نیمه ترک - نیمه آلمانی متولد در اتریش ِفیلم اما نشان داده است که تسلط کاملی به اوضاع فرهنگی کشورش دارد. همان درد بزرگ تقابل سنت و مدرنیته و فرهنگ غرب و شرق که بخصوص با مراودات ترکها-آلمانها در ترکیه به شکل تشدید یافته‌تری خود را نشان می‌دهد. فیلم به زندگی زنی می‌پردازد که زندگی زناشویی‌اش را در استانبول ترک می‌کند و با بچه‌اش به برلین پیش خانواده خودش می‌گریزد به امید حمایت خانواده. اما فرهنگ سنتی خانواده به طور تمام قد در مقابل او قد علم می‌کند و مشکلات متعدد دیگری را بر سر راه زن پدید می‌آورد. موضوع فیلم همانطور که می‌بینید چیز جدیدی نیست. اما پرداخت و روایت خوب و همان عنصر واقعیت‌پذیری فیلم را به یک فیلم موفق تبدیل می‌کند. در یک سکانس فیلم، پدر خانواده که از رفتار و عصیان دخترش شرمسار است از برلین به روستایی در ترکیه می‌رود و دستخطی از عالم دینی می‌گیرد که بعدا می‌فهمیم که اذن قتل دختر است. این همان تصویری است که در سطح زیرین جامعه سنتی ترک در جریان است و کارگردان فیلم ابایی از به تصویر کشیدن این واقعیت ندارد. فیلم نقطه مقابل فیلم بالا است. سازش در مقابل عصیان در دو ژانر متفاوت. فیلم از سوی آلمان به اسکار امسال معرفی شده است.

اما فیلم سوم مربوط می‌شود به سینمای جنگ. فیلم Nefes به کارگردانی لونت سمرچی فیلمی است در مورد یک گروهان 40 نفره از سربازان ترک که به یک نقطه سوق‌الجیشی کوهستانی می‌روند تا آماده نبرد قریب‌الوقوع با جدایی‌طلبان پ.ک.ک شوند. واقعا تماشای این فیلم برای کارگردانان دفاع مقدس ما واجب عینی است. اینکه چگونه می‌شود فیلمی ساخت که بدون استفاده از جلوه‌های ویژه، تصویری واقعی از نبرد ارائه کند. فیلمی که علیرغم پرداختن به جنگ شاید بیشتر به عشق می‌پردازد. تصویری از آدمهای واقعی که انتخاب کرده‌اند به این رسته بپیوندند و چه آرزوهایی در دل دارند. آدمهای واقعی. با ترسها و امیدهای واقعی. کاری که اخراجی‌های وطنی سعی در اجرای آن داشت اما به دام لودگی و سطحی بودن افتاد. اما اینجا با موفقیت تصویری واقعی و انسانی از سربازان جنگ ارائه می‌کند. فیلم با وجود اینکه به وضوح هم‌ذات پنداری با سربازان ترکی و ملی‌گرایی دارد اما تصویری که از چریکهای پ.ک.ک هم ارائه می‌دهد تصویری است واقعی. فرصتی است -هرچند اندک- برای بیان خشم فروخورده کردهای ترک در همه این سالها. فیلم هم‌ذات‌پنداری‌ش توی ذوق نمی‌زند و روی آن خط باریک حرکت می‌کند و سقوط نمی‌کند. روی تیتراژ پایانی فیلم ترانه "Gotur Beni Gittigin Yere" امراه با صدای یکی از سربازان پخش می‌شود که ماندگاری تاثیر فیلم را در انتها بیشتر می‌کند. اینجا هم عنصر واقعیت کلیدی‌ترین فاکتوری است که به کمک فیلم می‌آید. لحظات ترس، شجاعت، امید، یاس، پشیمانی، افتخار. درست به مثابه زندگی واقعی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:26  توسط   |