هشدار: نوشته زیر ممکن است قسمتی یا تمام داستان فیلم را لو بدهد.


فیلم Wolke 9 محصول سال 2008 کاری است از کارگردان آلمانی آندریاس درسن. کارگردانی که به نظر، روابط انسانی یکی از چالشهای مهم حاضر در فیلمهای اوست. در اینجا اما با یک مثلث انسانی روبرو هستیم. اینگه زن 67ساله‌ای است که به طور تصادفی با کارل 76 ساله آشنا می‌شود و بعد از سی سال زندگی مشترک با شوهرش ورنر، وارد یک رابطه Extramarital می‌شود. شاید در وهله اول داستان به نظر آشنا بیاید. سالها است روابط موازی و اصول اخلاقی همراه آن و چالشهایش مورد توجه فیلمسازان و کارگردانان سراسر دنیا بوده است. اما اینجا داستان در برهه‌ای از زندگی آدمها می‌گذرد که شاید انتظار چنین اتفاقی دور از ذهن باشد. نکته جالب توجه دیگر فیلم آنجا است که اینگه زندگی رضایتمندانه‌ای با ورنر دارد. در گروه کر عضو است. ورنر عاشقانه یا اگر نشود گفت عاشقانه، مهربانانه همراهی‌اش می‌کند. از آن سو، اینگه سر ورنر را در حمام با علاقه شامپو می‌کند. از نوه‌هایشان مراقبت می‌کنند. با هم هر هفته به گردش با ترن می‌روند به مقصدی نامعلوم. هیچ نارضایتی خاصی به ظاهر وجود ندارد. نه دعوایی نه مشاجره‌ای نه بداخلاقی. اما به ناگاه ورق برمی‌گردد. اینگه که در اوقات اضافی‌اش خیاطی می‌کند،‌شلوار کارل را برایش می‌برد و کار به هما.غوشی می‌کشد و از اینجا است که داستان وارد فاز جدیدش می‌شود.

اینگه درگیر رابطه‌ای می‌شود که هم از بودنش احساس رضایتمندی دارد هم عذاب وجدان رهایش نمی‌کند. چشمهایش در چشمخانه پر است از حس عدم قطعیت. ناتوانی در هضم شرایط جدید. اوقات خوش کوتاهی با کارل دارد. از لطیفه‌ای که کارل در رختخواب بعد از یک هماغو.شی ناموفق گفته است قهقهه می‌زند و حتی با یادآوری لطیفه در سر میز صبحانه همان سرخوشی لحظه اول را مجددا تجربه می‌کند در حالیکه ورنر با تعجب به این اتفاق می‌نگرد. با آینه آشتی می‌کند. خودش را مجددا کشف می‌کند. با کارل پیک نیک می‌روند. شنا می‌کنند اما در همان وانفسای لحظات خوب در پاسخ به کارل که پیاه‌روی و دوچرخه سواری را لذت‌بخش می‌داند و لذت ترن‌سواری بی‌هدف را درک نمی‌کند، سعی می‌کند از شوهر غایبش و تفریح هفتگی‌شان دفاع کند. اینگه در این حس و حال جدید گیج و گنگ است. آن قدر که سرانجام به دخترش پناه می‌برد و رازش را با دخترش در میان می‌گذارد. دختر که در واقع فرزند اینگه از ازدواج اول است مادر را تشویق می‌کند و به او توصیه می‌کند از لحظاتش لذت ببرد. ولی از او می‌خواهد این قضیه بین خودشان بماند. شاید تفاوتی که نسل جدید با نسل مادران و پدرانش‌ داشته باشد همین کم‌رنگ شدن مطلق بودن قضایا و نگریستن به داستان از زوایای دیگر باشد که برای نسل قبل‌تر عملا محال بوده است.

اینگه اما باز هم طاقت نمی‌اورد. نهایتا موضوع را به ورنر می‌گوید. چالش بعدی داستان از این مرحله‌ی روبرو شدن با واقعیت آغاز می‌شود. خشم ورنر. تحقیر. دشنام. مثل عاشق هجده ساله‌ای که از بی‌وفایی پارتنرش باخبر شده است. با همان حدت و شدت. محکوم کردن اینگه به اینکه در این سن و سال هم فقط به فکر حال کردن است. که سطحی است. احمق است. همیشه بوده است. کلمات آشنا که همیشه طرف دیگر رابطه به زبان می‌آورد. اینگه اما شرمسار است. طلب بخشش می‌کند. دائما تکرار می‌کند که نمی‌خواسته. که دنبال چنین چیزی نبوده. اما اتفاق افتاده است. همان چیزی که از آن به Love at first sight تعبیر می‌شود یا Coup de foudre. یک لحظه پیش از آن آنجایی و لحظه بعد دیگر نیستی. ورنر تاب نمی‌آورد. اینگه هم علیرغم همه شرمساری‌اش بابت اعتراف به این رابطه دست از رابطه نمی‌کشد. نهایتا تصمیم می‌گیرد که از رابطه بیرون بیاید و به خانه کارل می‌رود. در جواب دخترش که قرار نبود از این اتفاق کسی لطمه ببیند و نباید کسی خبردار می‌شد، می‌گوید "نمی‌تونستم تو اون خونه باشم و به چشمهای ورنر نگاه کنم در حالیکه با مرد دیگری رابطه دارم". شاید برای بیننده تنها علت رخ دادن چنین affairی در شخصیت متفاوت کارل و ورنر بوده باشد. ورنر آدم آرام و Caringی که زندگی آرامی را با کتاب و گوش دادن به صدای لوکوموتیو و تماشای تلویزیون می‌گذراند در مقابل کارل که اهل فعالیتهای Outdoor‌ است. هیجان را تجربه می‌کند همچنان در این سن. در چشمهایش شور زندگی موج می‌زند. چیزی که شاید اینگه دوست می‌داشته و از آن محروم بوده است. شاید همین تنها جرقه‌ای باشد که یکباره همه چیز را عوض کرده. دقیقا موقعی که انتظارش را نداری اتفاق می‌افتد.

به فاصله کوتاهی ورنر در تنهایی می‌میرد. و پاسخ این سوال کماکان به بیننده واگذار می‌شود که بیان حقیقت آیا همیشه فضیلت است؟ آیا دردی که ورنر در روزهای باقیمانده زندگی چشید معادل درد ناآگاهی‌ش بود؟ می‌توانید طرف هرکدام را بگیرید و حکمهایتان را صادر کنید اما این سوال هیچوقت پاسخی نخواهد داشت. چه یک طرف داستان همیشه در ذهن افراد باقی می‌ماند بی آنکه تجربه عملی‌اش امکان‌پذیر باشد. و هر حکمی می‌تواند چنان درجه خطایش بالا باشد که اگر در شرایط مشابه اتفاق مشابهی برایتان افتاد، آرزو می‌کردید که چنان حکمی به این راحتی صادر نمی‌کردید و این خواسته قلبی‌تان نبود.

فیلم صحنه‌های عریانی و هماغو.شی متعدد دارد. اما بدنهای چروکیده و پوستهای آویزان و هیکلهای از ریخت افتاده چیزی را در شما برنمی‌انگیزند. صرفا در خدمت روایت فیلم‌اند. یک اتفاق واقعی که در واقعی‌ترین شکلش روایت می‌شود. دیدن فیلم را از دست ندهید.


Photo:Wolke 9.