La Nana
افتادم روی دور فیلمهای خوب دیدن. کلا پروسه فیلم انتخاب کردن برای تماشا، همیشه یک پروسه رندوم بوده برای من. همینجوری که فیلمها را نگاه میکنم یکیش شروع میکند به چشمک زدن. اینجوری خیلی اوقات با سورپرایزهای خوبی روبرو میشوی. لذت فیلم دوچندان میشود در مقایسه با مواقعی که از قبل یک فیلم خوب را برای دیدن انتخاب کردهای.

La Nana یا خدمتکار -The Maid- فیلم دوم سباستین سیلوا کارگردان سی و یک ساله شیلیایی است. داستان یک خانواده پرجمعیتِ شلوغ که در سانتیاگو زندگی میکنند. بنا بر شیوه زندگی معمول مردمان آن سرزمین و شاید آمریکای جنوبی خدمتکاری به طور بیست و چهار ساعته در خانه زندگی میکند و به امور خانه سر و سامان میدهد. راکل خدمتکار این خانواده پرجمعیت است که به مدت بیست سال با خانواده بسر برده. دیگر جزیی از خانواده شده. علیرغم رابطه خوبی که کل خانواده با راکل دارند اما در لایههای زیرین مشکلاتی هم وجود دارد. مشکلات راکل با دختر بزرگ خانواده به وضوح به تصویر کشیده میشود. علیرغم اینکه راکل در واقع خدمتکار خانه است اما جایگاهی که برای خودش متصور است فراتر از یک خدمتکار صرف است. یک مادر دوم است که شاید نقش بیشتری حتی در تربیت و بزرگ کردن بچهها داشته است. همان تصویر همیشگی تفاوت جایگاه واقعی در زندگی و جایگاه ذهنی آدمها.
مشکلات اما از جایی شروع میشود که خانواده تصمیم میگیرد برای کمک به راکل خدمتکار دیگری را استخدام کنند. اما راکل که تحمل دو پادشاه در یک اقلیم را ندارد، که از اول نداشته است، شروع میکند به اخلال. چوب لای چرخ آدمهای جدید میگذارد. یا خدمتکاران جدید را وادار به ترک منزل میکند یا شرایط را جوری میچیند که خانواده مجبور به اخراج آدم جدید میشوند. تا اینکه پای لوسی به خانواده باز میشود و معادلات به هم میریزد. با ورود لوسی ما در مقام بیننده به دنیای درونی راکل نقب میزنیم. راکل که در تمام طول فیلم صورت سنگیاش و احساسات flatش توی چشم میآید همان رفتارهای قبلی را در قبال لوسی اختیار میکند اما داستان به مانند دفعات قبل پیش نمیرود.
راکل شاید نمادی باشد از قشری از ما آدمها که شاید تنها تفاوتمان در نقشهای روزمرهمان باشد. آدمهایی که کمکم به دلایل مختلف مسخ میشوند. خود درونی را فراموش میکنند. هر احساس و خواسته و تمایل شخصی را سرکوب میکنند و به اعماق ناخودآگاه میفرستند. از خود بیگانه میشوند. این ناخودآگاه فعال کوه یخ مانند اما نشانههای خودش را بروز میدهد. سردردهای وحشتناک. لذت نبردن از هیچ چیز. خشم بیدلیل. همه و همه نشانه فعالیت مداوم همان لایههای زیرین است. بیتوجهی به نشانهها و سرکوب خواستهها خیلی از اوقات ادامه پیدا میکن.د در تمام طول زندگی. آنقدر که اگر زمانی به خود بیایی هم، دیگر وقت گذشته است. فرصتی برای جبران نمانده. آنقدر آن چیزی که بودی، آن چیزی که میخواستی باشی دور و خارج از دسترس است که هر تلاشی را برای رسیدن به آن بیهوده جلوه میدهد.
گاهی اما یک لبخند، یک آغوش، یک برخورد متفاوت با همه برخوردهایی که انتظار داشتی یخ را میشکند. جرقه را میزند. به مثابه فوت قدرتمندی که آتش خاموش اما همچنان گرم زیرین را شعلهور میکند. خود واقعی سرکوب شده را بیدار میکند. به یاد میآورد که زندگی شاید همین نباشد. زندگی ارزشمند همینی نیست که در غبار عادت بخواهد از یاد برود. با روز و شب کردنهای متوالی و فرو رفتن در نقشهای هر روزه و نقابهای همیشگی. آن وقت است که شاید گذشته از بین رفته تا حدودی جبران شود یا لااقل آینده نیامده از دست نرود.
کاتالینا ساودرا Catalina Saavedra بازی فوقالعاده درخشانی در نقش راکل انجام میدهد. فیلم مجددا این واقعیت را گوشزد میکند که برای ساختن فیلم خوب نیاز به هیچ ژانگولر خاصی نیست. یک موضوع ساده و جمع و جور از همین اتفاقات روزمره میتواند به قدری خوب روایت شود که شمای بیننده در انتها خوشحال و راضی از پای فیلم بلند شوید.





