"پذیرایی ساده" را در سینما فرهنگ در سالنی تقریبا خالی دیدم. از قبل تصمیمم این بود که بدون پیش‌فرض قبلی به تماشای فیلم بنشینم. کار سختی بود طبعا. خاطره ناخوشایند "کنعان" هنوز آن‌قدر پررنگ هست که مانع از دیدن فیلم با عینک بی‌طرفی بشود. به هرحال تقریبا بدون پیش داوری فیلم را دیدم و باز هم در آخر ناراضی سالن را ترک کردم. فیلم شاید ایده خوبی داشته باشد اما در اجرا اصلا و ابدا به هدفش نمی‌رسد.

عمده مشکلی که با فیلمهای مانی حقیقی دارم نوع رویکرد کارگردان در برخورد با اثرش است. در تجربه "کنعان" مصاحبه‌های متعددی از کارگردان فیلم خواندم که سعی در تطهیر رابطه علی و مینا داشت. تطهیر هم نه؛ انکار. به عبارت دیگر کارگردان تمامی آنچه که باعث می‌شد سیر فیلم منطقی به نظر برسد را انکار می‌کرد -از جنس محافظه‌کاری که در جریان نمایش تئاتر ویتسک می‌بینیم- و سعی در القای مفهومی داشت که ابدا از هیچ جای فیلم برنمی‌آمد. این عادت الصاق کردن خود به اثر و سعی در توضیح و تبیین زوایای پیدا و پنهان در "پذیرایی ساده" هم ادامه داشته است. مصداق همان بیت معروف که مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار فیلان. اگر میز گرد روزنامه بهار با حضور کارگردان فیلم و سوسن شریعتی را هنوز نخوانده‌اید، به اینجا بروید. در واقع توضیحات مانی حقیقی تکمله‌ای است بر فیلم یا به عبارت دیگر چیزی که فیلم قرار بوده نشان دهد اما از پسش برنیامده است.

ساختار فیلم شباهت جالبی با تئاتر "پچ پچه‌های پشت خط نبرد" دارد. آنجا به ضرورت قصه یا اگر بهتر بگویم به منظور همراه کردن تماشاگر؛ رشتی و یزدی و بچه تهرون و بچه جنوب در یک صحنه جمع شده‌اند و از قضا(!) طیف فکری مختلف و گاها متضادی دارند تا به مدد این تضاد جریان نمایش پیش برود، بحثها در بگیرد و موضوعات نخ‌نما شده از زبان شخصیتها برای بار هزارم شنیده شود. اینجا در "پذیرایی ساده" طیف انتخاب شده شباهت بیشتری با هم دارند. همگی از طبقه فرودست جامعه هستند. سرباز و کافه‌دار و معلم روستا و قاچاقچی و راننده اگرچه طیفهای فکری متفاوتی دارند اما نمادی هستند از طبقه کم‌درآمد و شاید تنها تفاوتشان در میزان پایبندی‌شان باشد به اصول شخصی-اخلاقی خود. به عبارت دیگر کارگردان ساده‌ترین راه را برگزیده است. چند تیپ شخصیتی خلق کرده که در موقعیت مشابه قرار می‌گیرند و به این موقعیت عجیب واکنش نشان می‌دهند.

طبعا نوع واکنشها یک طیف قابل پیش‌بینی است. از ایستادگی بر موضع، تا دروغ گفتن و پنهان‌کاری گرفته تا شک آغازین و نهایتا تن دادن به وسوسه پول. این ایده استفاده از موضع بالا - حال یا با اهرم پول یا قدرت - برای بیرون کشیدن کژیها و ناپاکی‌های مستتر در نهاد آدمیان چیز جدیدی نیست و عجیب است که کارگردان فیلم این گونه برای به تصویر کشیدنش به وجد آمده است. سالها پیش مخملباف در سلام سینما به مراتب بهتر و قوی‌تر موقعیت مشابهی را خلق کرده است بدون آنکه نیازمند این حجم ژانگولر باشد.

مانی حقیقی به عنوان بازیگر به مراتب بدتر از مانی حقیقی به عنوان کارگردان عمل می‌کند. چنان دور و مصنوعی است که تمام زحمات ترانه به عنوان پارتنرش را به هدر می‌دهد. در سکانس دو برادر که به زعم من جزء معدود سکانسهای خوب فیلم است مانی حقیقی را در نقش بازیگر/کارگردان تواما می‌بینیم. وقتی قرآن را بیرون می‌کشد یک جور میمیکی در صورتش دارد که انگار خرکیف شده از رسیدن این ایده به ذهنش. هم در مقام بازیگر و هم در مقام کارگردان. به نظرش خیلی زیرکانه مچ طرف را گرفته است. یکی نیست بگوید برادر من چالش اخلاقی با استفاده از قرآن را فرهادی در آن سکانس جدایی ... به نحو احسن اجرا کرده، این همه شعف‌زدگیت برای چیست؟ از آن جالب‌تر نظری است که سوسن شریعتی در همان مصاحبه می‌دهد و عمل برادر دومی را عمل غیراخلاقی با استفاده از نماد اخلاق می‌خواند. باید پرسید دقیقا کدام عمل غیراخلاقی؟ اینکه برادر دومی نخواهد از جایزه‌ای که برده است به برادرش بدهد عمل غیراخلاقی است؟ با کدام متر و معیار؟ احتمالا تنها با معیار بویناک روشنفکری چپ مهوع ایرانی.

و در نهایت فیلم مملو است از نمادها و استعاره‌ها. علاقه هنرمند ایرانی و البته منتقدان ایرانی به نمادها سبقه تاریخی دارد. هرچقدر بیشتر و پیچیده‌تر باشد بیشتر عشق می‌کنند. از داخلش هزاران تفسیر درمی‌آورند که روح سازندگانش هم حتی خبر ندارد. اینجا هم پر است از مراسم آیینی و راه پیچ در پیچ و دست چلاق و پای لنگ و قاطر عقیم با حاملگی خیالی و تیر خلاص بر پیکر این فرآیند سترون ابلهانه و دیگر هیچ.